X
تبلیغات
دستنوشته های آقای ای وای

دستنوشته های آقای ای وای

یکی رضا یزدانی را دریابد!

   رضا یزدانی یک بزدل ترسوست. ترسو به معنای واقعی آن. بسیاری از دوستدارانش برای تماشای کنسرت وی (91/3/25)، تقریباً از یک ماه پیش بلیط تهیه کرده بودند. روز کنسرت با اشتیاق به طرف برج میلاد حرکت کردند و در آنجا با تحیر و ترس شاهد جداسازی زنان بد حجاب از کم حجاب و کم حجاب از بی حجاب (معیارهای پا در هوا!!) بودند. به طوری که کنسرت با یک ساعت تاخیر شروع شد. خیلی ها اصلاً باز نگشتند و خیلی ها که آمدند با استرس و دلهره و شاید ضد حال فراوان. آقای به اصطلاح هنرمند!!!! همه ی اینها را می دانست. اما نه تنها هیچ نگفت، بلکه در کمال تعجب آهنگهایی انتخاب کرد که ملت را به وجد نیاورد و کنسرتِ راکش تبدیل به کنسرتِ موسیقی سنتی شود و باز هم در کمال تعجب وقتی بادی به غبغب انداخت که به عنوان آخِرین آهنگ، خلیج فارس را می خوانم؛ در قسمت پایانی، از خواندن شعرِ ای ایران... سر باز زد و فقط موزیکش را نواخت.

   رضای یزدانی! تو دیگر هنرمند نیستی. از ترس، از همکاری با یغما خودداری کردی. از ترس، خیلی از ترانه هایت آبکی شد. از ترس، دم به دم بر همه دم در تلویزیون و در مراسم های گوناگون که ربطی به تو و هنرت ندارد شرکت می کنی. صد هزار دفعه خودت و آن مدیر برنامه هایت –علی اوجی- از رستورانهای زنجیره ای پدرخوب تشکر کردی و از ترس، از این همه آدم که برای کنسرتت خرج کردند، اما سر از جای دیگر درآوردند، یک عذرخواهی آبکی نکردی و از ترس خیلی کارهای دیگر خواهی کرد و خیلی کارها را نه. روزی روزگاری هنرمند می شناختیمت. بدون رابطه، بدون واسطه. امروز به قدری با این و آن می چرخی و به این و آن می چسبی که حال به هم زن شدی. هرجا را نگاه می کنیم رضا یزدانی آنجاست. به قدری همه جا هستی که لوث شده. یک کم وقت بده دلمان برایت تنگ شود. یک کم نباش تا کارهایت را فراموش کنیم. خودت را سنگین تر بگیر. هنرمند کسی است که بر صدر می نشیند. نه مثل ریگ همه جا ریخته باشد و اسباب بازی این و آن شده باشد.

    تو کسی هستی که سوار بر موج، در حال لذت بردنی. این موج چنان تو را بر خشکی آرزوهایت می کوباند که مستی موج سواری از سرت می پرد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 14:8  توسط آقای ای وای  | 

هزاران بارِ سنگینِ خاموش روی تک کورسوی ضعیفِ مردنی نوشتن

   مثل بچه ی آدم نشستم در ماشین و مشغول رانندگی هستم. ضبط به آرامی برای خودش غرغری می کند. انگار مجبورش کردم بخواند. زور می زند. در هزارتوی فکرم غرق شدم و گاهی سری از این هزارتو بیرون می آورم تا ببینم خدایی نکرده سرعت ماشین از 100 تا 101 نشده باشد که زمین و زمان به هم دوخته شود. ذهنم مثل ماشین حساب کار می کند. هر مطلبی را می بینم هزاران مطلب دیگر برای نوشتن در موردش به فکرم می رسد. با خودم می گویم رسیدم خانه می نویسمشان. از تابلوی جلوی ایستگاه آتش نشانی که درست بَرِ اتوبان حکیم است. نشان به آن نشان که اگر از غرب به شرق بروی، قبل از کردستان و بعد ازچمران نزدیکهای پمپ گاز به سمت چپ نگاه کنی می بینیش. همان که زنی به مثابه پیازِ لایه لایه دارد به بچه اش قوانین آتش نشانی یاد می دهد؛ گرفته تا ماموران راهنمایی و رانندگی و برگه جریمه های در دستشان که مثل نشان میتی کمون تکانش می دهند تا ما حساب کار خودمان را بکنیم. هزار نوشته در ذهنم می آورد. دوباره از دوربین های راهنمایی رانندگی که با قیافه ی مثل تفنگشان مجبورت می کنند یکهو از 100 کیلومتر در ساعت سرعتت را به 60 برسانی که به سلامت از تونل بگذری گرفته تا رانندگانی که شروع و پایان تونل برایشان مثل مرز است. مرز رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی. تا از مرز می گذرند عین یابو -که صد البته صد رحمت به یابو- رم می کنند و گاز می دهند. خلاصه همه ی اینها هزاران راه دارد برای نوشتن و گفتن. اما درست تا به خانه یا محل کارم می رسم و می خواهم چیزی بنویسم پنداری چند لایه یخ گذاشته اند روی مغزم و تارهای عصبی که به دستم متصل است. دستم می ماند روی کیبورد و ماتم می زند به صفحه ی زشت و تخت و پرروی مونیتور که هر چه نگاهش می کنم از رو نمی رود. گاهی تک راهی از آن همه راه نوشتن خودش را به من نشان می دهد و تا می آیم همان راه را ادامه دهم، هزاران هزار فکرِ کارهای نکرده و حرفهای نزده در گذشته و آینده و غم و غصه ی زندگی و هزاران مشکلش مثل باران سیل آسایی بر روی تک راه نوشتنم می افتد و مثل طوفان نوح، همه را می شوید و می برد. انگاری هیچ نبوده. دوباره من می مانم و انگشتانم روی کیبورد و نگاه چشم سفید مونیتور که گویی سفیدیِ برنامه ی وُرد را مثل ماسکی جلوی صورتش گرفته تا رو سفید بپنداریمش!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 16:2  توسط آقای ای وای  | 

15000

   15، 3 تا صفر جلویش! می شود 15000! حالا جلوی این 15000 یک واحد شمارش هم بگذاریم. مثلاً 15000 اصله درخت، 15000 فروند هواپیمای مسافربری، 15000 کیلومتر یا شاید هم 15000 نفر البته از نوع آدمش! حالا این 15000 نفر آدم را یک جایی جمعشان کنیم. مثلاً در ورزشگاه آزادی برای دیدن یک مسابقه ی فوتبال، یا برای دیدن یک مسابقه ی والیبال، یا برای پاک کردن و تمیز کردن یک پارک جنگلی، یا برای تاسیس یک بنیاد خیریه، یا برای ارسال کمکها به قحطی زدگان سومالی، یا برای ایجاد یک نمایشگاه تفریحی آموزشی (از همانهایی گه چند وقت پیش در بام تهران برگزار شد).اصلاً همه ی اینها را رها کنید. شما کلاً 15000 نفر آدم را یکجا تصور کنید. حتی تصورش هم سخت است. حالا پا را از این فراتر می گذاریم. این 15000 نفر آدم یک جا جمع شدند، این 15000 نفر آدم بدون اجبار همانجا جمع شدند، عده ای از این جمعیت، از صبح زود، حوالی 3 صبح یا 4 صبح در محل قرار آماده شده بودند، عده ای هم برای خودشان زیلو و صبحانه و خوردنی آورده بودند. این جمعیت تقریباً نصف روز خودشان را گذاشته بودند تا در آن مکان جمع شوند. یعنی کار و زندگی خودشان را رها کرده بودند. 15000 نفر در یک مکان. تا اینجای کار آمده اند. همه آمده اند. همه ی 15000 نفر آمدند تا به تماشای یک اتفاق مهیج بنشینند. 15000 نفر آمدند تا دست و پا زدن و جان کندن یک نوجوان 17 ساله را که از گردن آویزان شده تماشا کنند. 15000 نفر آمدند تا ببینند که یک انسان، یک آدم، یک موجود زنده، یک همنوع، یک همجنس چگونه جان می دهد که پس از آن همه شان سوت و هورا  بکشند. آمده اند تا ببینند این بچه ی 17 ساله که مادرش را صدا می زند، چگونه می میرد!!!!

   بحثم بر سر این نیست که چه کار کرده. بحثم بر سر قصی القلب بودن هزاران (هنوز هم این رقم باورم نمی شود) آدمی است که آمدند و در هنگام تماشای این صحنه صبحانه خوردند و روی زیلوهایشان لمیدند و تازه ادعا کردند که باید قبل از اعدام شکنجه می شد. حلق آویز شدن کمش بود.

این حرفها تکراری است...

اوضاعمان بدجوری بد شده... 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:8  توسط آقای ای وای  | 

ما را باش...!

   چند روز پیش به یک عروسی رفته بودم. عروسی تعدادی انسان معتقد به دین و خدا و پیغمبر و حلال و حرام -انشاالله!!- بعد از سالن به منزل داماد رفتند تا کمی هم آنجا دین و خدا و پیغمبر را به خوبی بشناسند! برای این کار گوسفندی مهیا شده بود تا این شناخت و عرفان! به خوبی آغاز شود و قربانی ای در این راه قربان شود! و خونی برای تبرک!!!! ریخته شود. گوسفند بیچاره دست و پا بسته و ناموزون، بی خبر از عاقبتش روی زمین نشسته بود و به خیال خودش منتظر بود تا بیایند و دست و پایش را باز کنند تا آزادانه به همه جا پشگل پرانی کند... نه اینکه زیر خودش قایمکی اینکار را انجام دهد. بگذریم... در حال نگاه کردن به حیوان زبان بسته بودم که پدری را دیدم پسر پنج ساله اش را جلو آورد تا  حیوان و پسر را به هم معرفی کند. بادی به غبغبش انداخت و گفت پسرم این گوسفند است!! (لابد گوسفند! این هم پسرم است... برید با هم بازی کنید تا قصاب بیاد!!!). پسرک آرام آرام جلو آمد و انگشتی به بدن پرپشم گوسفند زد. گوسفند سری جنباند و چیزی نگفت. پسرک باز هم جلو آمد و دستی بر روی کمر گوسفند کشید. گوسفند هم بی خیال به در و دیوار نگاه و می کرد. پسرک که دید خطری ندارد یواش یواش پسرخاله شد و با گوسفند دوست شد. مدام گوسفند را مورد نوازش قرار می داد و کم مانده بود پیوند اخوتی بین آنها برقرار شود. به این صحنه نگاه می کردم و ناسزا می گفتم که ای پدرک یک لاقبا! وقت دوستی حیوان و پسرت بود؟ حیوانی که چند دقیقه ی دیگر از گردنش خون فواره می زند و به خیال خودش پا می زند تا فرار کند! آن هم جلوی پسرت. هی زیر لب فحش و ناسزا بود که از طرف من به سوی پدر می رفت و او نمی فهمید... نفهم!

   عروس و داماد آمدند... قصاب گوسفند را زد زمین...چاقو را برداشت... پسرک را نگاه کردم... جلوی همه ایستاده بود... چاقو روی گلوی گوسفند کشیده شد... پسرک چشمانش گشاد و گشادتر می شد... خون فوران کرد و گوسفند به خس خس افتاد... پسرک فریاد زد... داد زد... جیغ زد... اما ناراحت نبود! بدو بدو آمد جلو و دست زد توی خون گوسفند و خون را کشید روی صورتش... خوش خوشانش شده بود... هی دستش را توی خون می زد و خودش را خونی می کرد، در و دیوار را خونی می کرد پسره ی ...! خوشحال بود و همه جا می دوید و حتا می خواست بقیه را هم در این ذوق شریک کند... اما بزرگترها با چندش کنار می رفتند... من که ندیدم اما حتمن پدرش هم از این کار ذوق کرده بود و قربان صدقه ی فرزندش می رفت...

ما را باش برای کی دل می سوزاندیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 14:36  توسط آقای ای وای  | 

نزدیک به یک سال است که هیچ ننوشته ام. چرایش را نمی دانم. اگر هم بدانم نیازی به گفتن نیست. از امروز اگر زمانه و کل ما فیها! اجازه داد دوباره شروع می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 16:53  توسط آقای ای وای  | 

بشتاب بشتاب که وقت تنگ است...

   دستم به نوشتن نمی رود. شاید به خاطر این مشغول نوشتن شدم که فقط نوشته باشم. در این چند ماه، همه چیز دگرگون شده است. ای وای گذشته دگر گون شده. فکر و ذهن و زندگی اش به کلی واژگون و دگرگون شده. شاید این دور بودن از نوشتن نیاز بوده تا کمی به خودم برسم.

   امروز خوشحالم. خوشحال از اینکه به زودی از این برزخ فکری بیرون می آیم. به زودی کاملاً از آن رها می شوم و تکلیفم با خودم روشن تر می شود. دیگر می دانم چه برنامه ای برای خودم دارم و دیگر می توانم خودم برنامه ریزی کنم. خوشحالم و شاد. احساس می کنم دوباره راه اندازی می شوم. مثل شانه ای در مویی به هم ریخته که آن را صاف می کند، من هم صاف می شوم و روشن. همه ی اینها خوب است. کمی قوی تر شده ام. احساس می کنم خیلی چیزها می خواهم و برای به دست آوردنشان زمان کم دارم. باید هر چه زودتر کاری بکنم و به قول حافظ طرحی نو بر اندازم. تاکنون فکر می کردم هدفی ندارم. اما اکنون می دانم آنچه که سالهای سال در کوچه خلوتهای سوت و کور و گاه پرهیاهوی ذهنم همیشه بوده، همان هدفم است. همان که در هر لحظه از زندگی ام حضور داشته و مدام مرا قلقلک می داده که چه کار می کنی؟ وقت نداری ها!!!

   سالهای سال می خواندم که برای رسیدن به آنچه می خواهی باید تلاش کنی و رنج ببینی که

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/ شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

   حال تقریباً حاضرم برای رسیدن به همان سر منزل، هرگونه زحمتی را قبول کنم که پس از هر زحمتی شادی است و پس از هر هجرانی وصال...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 17:49  توسط آقای ای وای  | 

بمان! برو!

   روز 18 مرداد 1389با یکی از بهترین دوستانم، دوستی که 13 سال با وی نفس کشیدم، خداحافظی کردم و چه رنجی بود. چه ستمی و چه ظلمی که حوادث روزگار مجبور به جدا شدنمان کرده بود. دوستم از دوران نوجوانی قصدش بر رفتن بود و نرفت. اما آن روز... رفت. می رفت تا شاید زندگی بهتری برای خودش بسازد و به جایی برسد که در اینجا بدان جا نرسیده بود. برایش خوشحالم. برای وی که این فضای خاکستری اخم آلود را رها کرد و رفت به سوی زندگی ای که خودش آن را می ساخت و خودش رنگ می زد. اینجا همه نقاشیم. نقاش زندگیمان. رنگ می زنیم و رنگ می پاشیم. اما فقط یک رنگ در اختیارمان گذاشته اند... خاکستری! هر چه بکشی و خلق کنی و به رنگ بیامیزی باز همان است... خاکستری. شاید آنجا هم همین باشد. شاید آنجا هم خاکستری و سفید به تو بدهند. نمی دانم. اما دوستم کمی رنگی می دید و رفت. آشنایانم هم رنگی دیدند و رفتند. چه بسیار دوستان دیگرم هم همین را دیدند. نمی دانم... نمی دانم چرا در وطن خود غریبیم و در غربت به دنبال آشنا و دوست می گردیم. در غربت سبزه می کاریم و در پی یافتن هویت ایرانی خود هستیم. در وطن خود در طلب نانیم و پی بیرون کشیدن گلیم پاره ی خود از منجلابی که هر روز کدرتر و تیره تر می شود.

   زمانی بود و روزی روزگاری که به خودم می گفتم باید ماند. هزاران هزار داستان و قصه و توضیح و توجیه و شرح زندگی این و آن را می گفتم و خودم را قانع می کردم که بمان. یکی از بستگانم می گفت الان جوانی و نوجوان. بعداً می فهمی. آن بعداً آمده. اما نه از نظر او. از نظر خودم. خودم ماندم در برزخش. به قول باران، عقل و دلم مانده است بین رفتن و نرفتن. یکی می گوید برو و درهای جدیدی به روی خودت بگشا و بازگرد و درهای بعدی را برای دیگران باز کن. یکی می گوید بمان و بساز و تلاش کن و همین جا به دیگران کمک کن. همین جا استقامت کن که هر جا بروی آسمان همین رنگ است و در این زمان هرجا بروی غریبی.

   وقتی در کشور و شهر خودم هزاران هزار انگ و اتهام به من می زنند. وقتی فرزندانم را می آزارند. وقتی برادر و خواهرم را به گوشه ای نامعلوم می برند و دیگر هیچ! چه انتظاری است بی جا که از کسانی در خاک خودشان بخواهم آغوششان را برای من باز کنند و بگویند: خوش آمدی! شاید هم این کار را بکنند. نمی دانم...

   اما از سویی در همان جا به تو رنگ می دهند، تو را نقاش می پندارند نه نقش دیوار. ساده ترین حقوقت، یعنی نفس کشیدن و درس خواندن و کنار ساحل رفتن و تنت را به خورشید سپردن و لذت بردن را به تو می دهند. می توانی درس بخوانی و از هیچ فرم و تقاضانامه ای انتظار نداشته باشی که بیرونت کند.می توانی هرچه می خواهی بخوانی و ببینی و خلق کنی و پشت سرت سنگینی نگاه چشمانی اخم آلود را حس نکنی. اینها ساده ترین ها هستند. اما برای ما آرمان شده اند. شاید هم آنجا این ها نباشد... نمی دانم...

   خواهی نخواهی برای من اینجا روح است با کمی جسم و آنجا جسم است با کمی روح. حال نمی دانم کدام را برگزینم. شاید هم در آنجا هر دو باشد... نمی دانم!

   چقدر "نمی دانم" های این نوشته زیاد شده است. این همان برزخی است که اکنون در آنم. این همان بمان و برو است. این همان نمی دانم است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 11:21  توسط آقای ای وای  | 

طلاق عاطفی

http://barancheckcheck.blogfa.com/post-119.aspx

همین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 10:45  توسط آقای ای وای  | 

چه کسانی شده اند سردمدار فوتبال این کشور؟


این مکالمه ای است بین خودم و خودم!

-         دلمان را در فوتبال به چه کسانی خوش کنیم؟

-         به بزرگانش.

-         بزرگانش چه کسانی هستند؟

-         خب این سئوال کلی است. یا پیشکسوتانی مثل: علی پروین و حجازی و مایلی کهن و قلعه نویی و اخیراً علی دایی و... و یا بازیکنانی که الان بازی می کنند. مثل بازیکنان پرسپولیس و استقلال و سپاهان و ذوب آهن و... .

-         چندتاشون رو نام ببر.

-         طالب لو، حقیقی، باقری، مجیدی، کاظمی، عمادرضا، حاج صفی و... .

-         به نظرت اینها قهرمانان فوتبال ما هستند؟

-         خب طبیعتاً بله. هم در عرصه ی ملی و هم در عرصه ی باشگاهی اینها جایگاه خوبی دارند.

-         پس می توانند الگوهای ما باشند؟

-         بله...

-         خب رفتارشان چه طور است؟ یک الگو از هر نظر باید الگو باشد...

-         حالا بالا و پایین دارد. اما خب رفتارشان هم تقریباً خوب است. نمی توانی رفتار مجیدی و باقری را در شهرآورد اخیر از یاد ببری...

-         اما در کنارش نمی توانم رفتار حقیقی و شیث و علی دایی و مایلی کهن و قلعه نویی و فیروز کریمی و میثاقیان و حاج صفی و... را هم از یاد ببریم. تازه در کنار اینها بگذار مدیرعاملان هر باشگاه را. ساکت و آن مدیرعامل دوچرخه سوار واعظ و کاشانی و کوشا و آن مدیر عامل جالب پیام مشهد و... . باز هم در کنار اینها بگذار رفتار مسئولان فوتبال با همدیگر را. مثلاً رفتار سرداران آخوندی و عزیزمحمدی را با عادل فردوسی پور. رفتار رئیس کمیته ی داوران را با داوران پیشکسوت و بر عکس... نتایج این حرفهایی که زدم این است که از صدر آسیا به رتبه ی ششم نزول می کنیم، در جام باشگاه های آسیا هیچ کاری نمی کنیم، به جام جهانی نمی رویم و تازه در مقابل قطر و بحرین و مالی با ترس و لرز بازی می کنیم. رفتار و اخلاق فوتبالیست های ما هم که آن است. حقیقی بعد از دعوا با هم تیمی اش شیث رضایی در زمین بازی می پرد توی تماشاگران به کتک کاری مشغول می شود. بعد جالب تر از همه آن است که حقیقی و شیث بعد از بازی دروغ گویی می کنند و می گویند می خواستیم به هم تیمی هایمان شوک بدهیم. فقط من نمی دانم در این شوک دهی نقش خواهر و مادرانشان چه بود؟ در آخر هم سرمربی از حقیقی طرفداری می کند و می گوید جوان است... باز هم دل خوش کنکی داری؟

-         ...

-         خب معلومه که نداری...

چند دقیقه در سکوت

-         خب در این غوغا من هم می توانم از حرکت متوسل زاده برای تو مثال بیاورم... تازه در روزنامه ی مارکا هم این اتفاق منعکس شده... آن را چه می گویی؟

-         ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:35  توسط آقای ای وای  | 

مجموعه واژگان

امشب چیزی دیدم که نمی توانم؛ شاید هم نمی خواهم در موردش بنویسم. اما این واژگان را در ذهنم به وجود آورد:

زمستان، وحشی گری، حیوان، درنده خوی، شهوت، ریاکاری، دروغ گویی، بیچارگی، ظلم، تعصب، قلاده، طوطی گویی، خون، خونخواری، طمع، حرص، آز، پرده دری، افترا، تهمت، ناسزا و... .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:1  توسط آقای ای وای  | 

لطفاً فیلم کتاب قانون را نبینید!

چند شب پیش رفتیم سینما. فیلم کتاب قانون؛ با توجه به اینکه جناب رحمانیان نویسنده ی آن بود و مازیار میری کارگردانش، فکر می کردم فیلم خوبی باشد. اما نبود. پر بود از آنچه که نباید می بود. پر بود از ریا کاری و تظاهر. اینکه یک نفر کتابی در دست بگیرد و به اقصا نقاط اعمال و رفتار مردم گیر بدهد و به روح و روانشان سیخ وارد کند که آی ی ی ی ی مردم! من ژولیت تازه "آمنه" شده ام! سوژه ی چندان جالبی نیست. در یکی از مضحک ترین قسمتهای این فیلم، آمنه گیر می دهد که شما (خطاب به چند نفر از اعضای خانواده!) تا 1 دقیقه و سی و دو ثانیه ی دیگر زمان دارید تا با من آشتی کنید؛ چون در حدیث نبوی است که اگر دو مسلمان با هم قهر کنند و تا سه روز با هم قهر باشند دیگر مسلمان نیستند. بعد تازه همین ژولیت تازه آمنه شده وعده ی بهشت بدهد که اگر آشتی کنید در وارد شدن به بهشت از هم پیشی گرفته اید. بعد اعضای خانواده را فرض بفرمایید که به خون ایشان تشنه اند، اما با شنیدن این جمله یک هو میو میو عوض می شود و شروع می کنند به ماچ و بوسه از نقاط مختلف خانمِ اخلاق! در یکی دیگر از قسمتهای این فیلم ژولیت هنوز دو سه ماه از آمنه شدنش نگذشته که با صدای جلال همتی ناگهان قاطی می کند و از پرویز پرستویی می خواهد که آهنگ را عوض کند.

   همه ی اینها به یک طرف، از سوی دیگر، حاجی (که از نام و ظاهرش واضح است که چه کاره ی یک اداره می تواند باشد) را به باد انتقاد می گیرند و روی نقاط ضعفش متمرکز می شوند تا شاید جگر مردم در سینما خنک شود. به نظر می رسد که در این فیلم قصد بر آن بوده که همه ی جوانب در نظر گرفته شود و به قولی هوای همه را داشته باشند. زیرا با کمک کتاب قانون هی به دین و ایمان مردم گیر می دهند و از آن طرف، در آخر، از قول راننده ی تاکسی فلسطینی می گویند که هیچ فرقی بین هیچ دینی نیست. همه راه به سوی خدا دارند.

   بعد از دیدن این فیلم فقط یک جمله در  نظرم می چرخید:

لا تنفس بخطاء احد، ما دمت خاطئاً...

کی می خواهیم بفهمیم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:21  توسط آقای ای وای  | 

گزارشی از کنکورم (قسمت سوم و آخر)

ناگهان صدای پیست پسیتی شنیدم. به سمت راستم نگاه کردم. یک علاف دیگر مثل خودم کنارم بود.

-          از کدوم مدرسه ای سیاه؟

-          ...

-          اُه! حال می کنیدااااا.

   یواش یواش صحبت گرم شد. آرام آرام حرف می زدیم و می خندیدیم . بعد از پانزده دقیقه از بلندگو اعلام شد:" داوطلبینی که در قسمت جلوی سالن هستند (یعنی ما!) لطفاً سکوت را رعایت کنند و صندلیها را به حالت اول باز گردانند." تازه ممتحنین به طرف ما هجوم آوردند که: "هوی بچه درست بشین."

   سئوالات سری سوم جلوی ما گذاشته شد. به سرعت به همه ی آنها جواب دادم. حدود یک ساعت و نیم یا دو ساعت از وقت امتحان گذشته بود و من سئوالات را تمام کرده بودم. ای وَل! خیلی بهتر از آن چیزی که در نظر داشتم گذشت. خودم فکر می کردم سر یک ساعت از جواب دادن کناره می گیرم. سئوالات تمام شد. سریعاً نگاهی به جوابها انداختم. با یک تریپ روشن فکری (انگشت وسطی دست راست بالای ابروی راست، عینک [اگر دارید!] کمی نزدیک به نوک دماغ، ته مداد روی لبها [تدریجاً داخل دهان شود] و سر که مدام از راست به چپ و از چپ به راست حرکت می کند). هر چه به جوابها نگاه می کردم چیزی دستگیرم نشد! با اینکه برای تریپ روشنفکری ام بد بود اما بلند شدم که پاسخ نامه را به نزدیکترین ممتحن موجود اهدا کنم. نگاهی به من انداخت و گفت:"تموم شد؟"   گفتم:"بله"   گفت:"اِ؟"     گفتم:"بله"   گفت:"باشه"   گفتم:"مرسی"   گفت:"خداحافظ"        گفتم:"به سلامت!!!"    برگه را به او دادم و بیرون آمدم. اینقدر قدم زدم تا بقیه ی بچه ها هم بیرون بیایند. (منظور از اینقدر حدود پنج دقیقه است.) مجدداً بچه های ... دور هم جمع شدند تحقیقاً اولین گروهی بودیم که از حوزه بیرون آمدیم. به محض خروج چندین صد نفر آقا و خانم را دیدیم که منتظر بچه هاشان بودند. تا به بیست قدمی آنها رسیدیم سیل سئوالات: چطور بود؟ سخت بود؟ موفق می شی؟ پسر منو ندیدی؟ چرا زود اومدین؟ بچه کجایی؟ آقا ماشین دربست؟ کجا می ری؟ تقلب هم کردین؟ تقلب هم می شه کرد؟ چرا نمی یان پس؟ و... به سر ما ریخته شد. به سختی خودمان را از بین آنها رد کردیم و در تلاش برای رسیدن به یک تاکسی به طرف خیابان اصلی راه افتادیم. یواش یواش همان چیز داشت اذیتهایش را شروع می کرد. پس هزار تومان تاکسی دربست و بعد....... خــــــــانه. 


پایان قسمت سوم... یعنی پایان این گزارش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 0:49  توسط آقای ای وای  | 

گزارشی از کنکورم (قسمت دوم)

ناگهان قیافه ی افراد خانواده ام در ذهنم می آید: صورت پدرم که با خنده ی زورکی خودش به من روحیه می داد؛ صورت برادرم که ولش کن گویان به پشت سرم می زند؛ چهره ی مادرم....اِ....چهره ی مادرم...اِ....چهره ی مادرم که می گوید: پسرم قبل از امتحان دستشویی یادت نره ها!!! یافتم! یافتم! هنوز یک چیزی اذیتم می کند اما اینبار می دانم که چی! اما کو دستشویی؟ نگران به اطراف نگاه می کنم. جایی که شکل دستشویی باشد نمی بینم. فقط یک در که شبیه در مدیریت (منظورم در اتاق ایشان است) روبروی من است. خودم را در ذهن می آورم که وسط امتحان.....اُه....نه...امکان ندارد. ناگهان همان در روبرویی باز می شود. از لای در پسری را می بینم که مشغول بستن یکی از زیپ های شلوار بگی اش است. با خودم می گویم: "ای بابا! این چه اتاق مدیریتیه؟" باز هم در باز می شود..... "ای بابا عجب کاروانسراییه." هنور همان چیز اذیتــم می کند. باز هم در بــاز می شود. نه...آنجا همانجای موعود بود.... مید مید کنان به داخل می روم و خودم را داخل یکی از اتاقهایش می اندازم و..... آخیـــــــــــــــــــــــــــــــش!!!!!!

 

 

   بر می گردم و روی صندلی می نشینم. سئوالات را در غیاب ما روی صندلی کنارمان گذاشته اند. خوابم می آید. از بلندگو دستورات به ما داده می شود و خواهش می کنند که اطاعت کنیم. دستورات؟ ما؟ مدرسه ی ...؟ اطاعت؟ رابطه ی این چهار کلمه در حد زکی است.

   راس ساعت هشت برگه ها روی میزهای ما بود و ما در حال جواب دادن به سئوالات بزرگترین آزمون زندگیمان بودیم. بدون ترس، بدون استرس، بدون پیشینه ی درسی!! اول ادبیات.... خب به خیر گذشت. اینقدر مادربزرگم در گوشم صنعتهای ادبی را تکرار کرده بود که در پارادوکس و تشبیه و کنایه و استعاره مستغرق شده بودم. درسها یکی یکی گذشت. به درس فیزیک رسیدیم. دیدم احتمالاً خیلی ضایع است که پاسخ نامه در قسمت فیزیک پاک پاک به دست بقیه برسد. تمامی سئوالات را همین جوری جواب دادم. نتیجه اش را هم دیدم (این پیام اخلاقی بود!). نوبت رسید به درس زمین شناسی. درسی که برای رشته های منتخب ما درصد عمراً داشت. پس ما جواب نمی دادیم. البته فرقی نمی کرد. چون بقیه ی درسها را هم در حد عمراً خوانده بودیم. وقت سئوالات زمین شناسی پانزده دقیقه بود. یعنی حدود پانزده دقیقه می شد در عالم هپروت سیر کرد. دو دقیقه گذشت. خسته شده بودیم. در کمال تعجب خوابم نمی برد. ناگهان صدای پیست پسیتی شنیدم. به سمت راستم نگاه کردم. یک علاف دیگر مثل خودم کنارم بود.

 

پایان قسمت دوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 0:47  توسط آقای ای وای  | 

گزارشی از کنکورم (قسمت نخست)

3 روز مانده به کنکور: در حال فکر کردن به کتابهای درس نداده شده هستم.

2 روز مانده به کنکور: در حال نگاه کردن به کتابهای درس نداده شده هستم.

1 روز مانده به کنکور: در حال گریه کردن به حال خودم و کتابهای درس نداده شده هستم.

شب کنکور: در خانه تکاپویی است. مادرم می گوید: "برای بچم نخودچی کیشمیش بخرین فردا سر امتحان بخوره."        پدرم می گوید: "بابا ول کن توام."     مادرم می گوید: "بیا عزیزم. اینم راني. اگه تشنه ات شد."

روز کنکور: روبروي محل برگزاری امتحان ایستاده ایم. یک چیزی اذیتم می کند اما نمی دانم چی؟ همه، بچه های مدرسه ی ... هستیم. خوفترین مدرسه ی منطقه مان و تنها مدرسه ای که توانست در طی 1 سال، نصف کتابها را کامل درس ندهد و دانش آموزان را راهی جلسه ی کنکور کند. می گوییم و به دیگران می خندیم؛ برخلاف بقیه ی داوطلبان که متحیر و سرگردان و گاهی اوقات گریان به ما نگاه می کنند.

   در باز می شود و ما هو هو کنان وارد می شویم. حیاطی بزرگ، پر از کارکنانی که هر گوشه یا مشغول آب پاشی هستند یا به ما نگاه می کنند. همه ی بچه های ...، به داخل سالن می رویم. کماکان یک چیزی اذیتم می کند اما نمی دانم چی؟

   نگران به صندلیهایی که قرار است چهار ساعت بر روی آنها هبوط نماییم نگاه می کنم! هنوز یک چیزی اذیتم می کند؛ باز هم نمی دانم که چی؟ صندلی را پیدا کردم. لحظه ی سختی بود. يك صندلی تک نفره، با پوششی چرمی. با هزار سلام و صلوات و ذکر خدا و قسم خدا و جان من و جان تو و من بمیرم تو بمیری، روی آن نشستم. آخی گویان پشتم و بقیه ی پشتم، بر روی صندلی افتاد! خب تا اینجا که به خیر گذشت. هنوز یک چیزی اذیتم می کند ولی نمی دانم چی؟ ناگهان قیافه ی افراد خانواده ام در ذهنم می آید: صورت پدرم که با خنده ی زورکی خودش به من روحیه می داد؛ صورت برادرم که ولش کن گویان به پشت سرم می زند؛ چهره ی مادرم....اِ....چهره ی مادرم...اِ....چهره ی مادرم که می گوید:...

پایان قسمت نخست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 21:30  توسط آقای ای وای  | 

Access denied

   به تازگی ورژن دیگری از فایر فاکس را نصب کردم. از آن راضی هستم. حتا بیشتر از اینترنت اکسپلورر. نمی دانم من ندیده بودم و یا اینکه این ورژن فایرفاکس اینگونه است که در قسمت بالا، سمت چپ، گزینه ای دارد به نام: Most Visited و خب از نامش پیداست که برای چه کار است. در این مدت به سایتهای گوناگون سر زده بودم: خبری، ورزشی، ایمیلهایم، وبلاگهای دوستان و خودم، سایتهای درسی و... . دوست داشتم بدانم بیشتر از همه، از چه سایتهایی دیدن کرده ام. قسمت Most Visited  را باز کردم با این سایت روبرو شدم:

Access denied!

مشترک گرامي

   مسدود بودن اين سايت طبق دستور مقامات محترم قضايي انجام گرفته است؛ لذا در صورتيکه سايت به اشتباه فيلتر شده است ضمن عذرخواهي خواهشمند است آدرس را در محل زير وارد و کليد Submit را فشار دهيد. تا در اسرع وقت اقدامات اداري با قوه قضاييه جهت بازگشايي آن انجام گيرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:9  توسط آقای ای وای  |