15، 3 تا صفر جلویش! می شود 15000! حالا جلوی
این 15000 یک واحد شمارش هم بگذاریم. مثلاً 15000 اصله درخت، 15000 فروند هواپیمای
مسافربری، 15000 کیلومتر یا شاید هم 15000 نفر البته از نوع آدمش! حالا این 15000
نفر آدم را یک جایی جمعشان کنیم. مثلاً در ورزشگاه آزادی برای دیدن یک مسابقه ی
فوتبال، یا برای دیدن یک مسابقه ی والیبال، یا برای پاک کردن و تمیز کردن یک پارک
جنگلی، یا برای تاسیس یک بنیاد خیریه، یا برای ارسال کمکها به قحطی زدگان سومالی،
یا برای ایجاد یک نمایشگاه تفریحی آموزشی (از همانهایی گه چند وقت پیش در بام
تهران برگزار شد).اصلاً همه ی اینها را رها کنید. شما کلاً 15000 نفر آدم را یکجا
تصور کنید. حتی تصورش هم سخت است. حالا پا را از این فراتر می گذاریم. این 15000
نفر آدم یک جا جمع شدند، این 15000 نفر آدم بدون اجبار همانجا جمع شدند، عده ای از
این جمعیت، از صبح زود، حوالی 3 صبح یا 4 صبح در محل قرار آماده شده بودند، عده ای
هم برای خودشان زیلو و صبحانه و خوردنی آورده بودند. این جمعیت تقریباً نصف روز
خودشان را گذاشته بودند تا در آن مکان جمع شوند. یعنی کار و زندگی خودشان را رها
کرده بودند. 15000 نفر در یک مکان. تا اینجای کار آمده اند. همه آمده اند. همه ی
15000 نفر آمدند تا به تماشای یک اتفاق مهیج بنشینند. 15000 نفر آمدند تا دست و پا
زدن و جان کندن یک نوجوان 17 ساله را که از گردن آویزان شده تماشا کنند. 15000 نفر
آمدند تا ببینند که یک انسان، یک آدم، یک موجود زنده، یک همنوع، یک همجنس چگونه
جان می دهد که پس از آن همه شان سوت و هورا بکشند. آمده اند تا ببینند این بچه ی 17 ساله که
مادرش را صدا می زند، چگونه می میرد!!!!
بحثم بر سر این
نیست که چه کار کرده. بحثم بر سر قصی القلب بودن هزاران (هنوز هم این رقم باورم
نمی شود) آدمی است که آمدند و در هنگام تماشای این صحنه صبحانه خوردند و روی
زیلوهایشان لمیدند و تازه ادعا کردند که باید قبل از اعدام شکنجه می شد. حلق آویز
شدن کمش بود.
این حرفها تکراری است...
اوضاعمان بدجوری بد شده...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:8  توسط آقای ای وای
|
چند روز پیش به یک عروسی رفته بودم. عروسی تعدادی انسان معتقد به دین و خدا
و پیغمبر و حلال و حرام -انشاالله!!- بعد از سالن به منزل داماد رفتند تا کمی هم
آنجا دین و خدا و پیغمبر را به خوبی بشناسند! برای این کار گوسفندی مهیا شده بود
تا این شناخت و عرفان! به خوبی آغاز شود و قربانی ای در این راه قربان شود! و خونی
برای تبرک!!!! ریخته شود. گوسفند بیچاره دست و پا بسته و ناموزون، بی خبر از
عاقبتش روی زمین نشسته بود و به خیال خودش منتظر بود تا بیایند و دست و پایش را
باز کنند تا آزادانه به همه جا پشگل پرانی کند... نه اینکه زیر خودش قایمکی اینکار
را انجام دهد. بگذریم... در حال نگاه کردن به حیوان زبان بسته بودم که پدری را
دیدم پسر پنج ساله اش را جلو آورد تا حیوان
و پسر را به هم معرفی کند. بادی به غبغبش انداخت و گفت پسرم این گوسفند است!!
(لابد گوسفند! این هم پسرم است... برید با هم بازی کنید تا قصاب بیاد!!!). پسرک
آرام آرام جلو آمد و انگشتی به بدن پرپشم گوسفند زد. گوسفند سری جنباند و چیزی
نگفت. پسرک باز هم جلو آمد و دستی بر روی کمر گوسفند کشید. گوسفند هم بی خیال به
در و دیوار نگاه و می کرد. پسرک که دید خطری ندارد یواش یواش پسرخاله شد و با
گوسفند دوست شد. مدام گوسفند را مورد نوازش قرار می داد و کم مانده بود پیوند
اخوتی بین آنها برقرار شود. به این صحنه نگاه می کردم و ناسزا می گفتم که ای پدرک
یک لاقبا! وقت دوستی حیوان و پسرت بود؟ حیوانی که چند دقیقه ی دیگر از گردنش خون
فواره می زند و به خیال خودش پا می زند تا فرار کند! آن هم جلوی پسرت. هی زیر لب
فحش و ناسزا بود که از طرف من به سوی پدر می رفت و او نمی فهمید... نفهم!
عروس و داماد آمدند... قصاب گوسفند
را زد زمین...چاقو را برداشت... پسرک را نگاه کردم... جلوی همه ایستاده بود...
چاقو روی گلوی گوسفند کشیده شد... پسرک چشمانش گشاد و گشادتر می شد... خون فوران
کرد و گوسفند به خس خس افتاد... پسرک فریاد زد... داد زد... جیغ زد... اما ناراحت
نبود! بدو بدو آمد جلو و دست زد توی خون گوسفند و خون را کشید روی صورتش... خوش
خوشانش شده بود... هی دستش را توی خون می زد و خودش را خونی می کرد، در و دیوار را
خونی می کرد پسره ی ...! خوشحال بود و همه جا می دوید و حتا می خواست بقیه را هم
در این ذوق شریک کند... اما بزرگترها با چندش کنار می رفتند... من که ندیدم اما
حتمن پدرش هم از این کار ذوق کرده بود و قربان صدقه ی فرزندش می رفت...
ما را باش برای کی دل می سوزاندیم...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 14:36  توسط آقای ای وای
|
نزدیک به یک سال است که هیچ ننوشته ام. چرایش را نمی دانم. اگر هم بدانم نیازی
به گفتن نیست. از امروز اگر زمانه و کل ما فیها! اجازه داد دوباره شروع می کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 16:53  توسط آقای ای وای
|
دستم به نوشتن نمی رود.
شاید به خاطر این مشغول نوشتن شدم که فقط نوشته باشم. در این چند ماه، همه چیز
دگرگون شده است. ای وای گذشته دگر گون شده. فکر و ذهن و زندگی اش به کلی واژگون و
دگرگون شده. شاید این دور بودن از نوشتن نیاز بوده تا کمی به خودم برسم.
امروز خوشحالم. خوشحال
از اینکه به زودی از این برزخ فکری بیرون می آیم. به زودی کاملاً از آن رها می شوم
و تکلیفم با خودم روشن تر می شود. دیگر می دانم چه برنامه ای برای خودم دارم و
دیگر می توانم خودم برنامه ریزی کنم. خوشحالم و شاد. احساس می کنم دوباره راه
اندازی می شوم. مثل شانه ای در مویی به هم ریخته که آن را صاف می کند، من هم صاف
می شوم و روشن. همه ی اینها خوب است. کمی قوی تر شده ام. احساس می کنم خیلی چیزها
می خواهم و برای به دست آوردنشان زمان کم دارم. باید هر چه زودتر کاری بکنم و به
قول حافظ طرحی نو بر اندازم. تاکنون فکر می کردم هدفی ندارم. اما اکنون می دانم
آنچه که سالهای سال در کوچه خلوتهای سوت و کور و گاه پرهیاهوی ذهنم همیشه بوده،
همان هدفم است. همان که در هر لحظه از زندگی ام حضور داشته و مدام مرا قلقلک می
داده که چه کار می کنی؟ وقت نداری ها!!!
سالهای سال می خواندم که برای رسیدن به آنچه
می خواهی باید تلاش کنی و رنج ببینی که
در ره منزل لیلی
که خطرهاست در آن/ شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
حال تقریباً حاضرم برای رسیدن به همان سر
منزل، هرگونه زحمتی را قبول کنم که پس از هر زحمتی شادی است و پس از هر هجرانی
وصال...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 17:49  توسط آقای ای وای
|
روز 18 مرداد 1389با یکی از بهترین دوستانم، دوستی که 13 سال با وی نفس
کشیدم، خداحافظی کردم و چه رنجی بود. چه ستمی و چه ظلمی که حوادث روزگار مجبور به
جدا شدنمان کرده بود. دوستم از دوران نوجوانی قصدش بر رفتن بود و نرفت. اما آن روز... رفت. می رفت تا شاید زندگی بهتری برای خودش بسازد و به جایی برسد که در
اینجا بدان جا نرسیده بود. برایش خوشحالم. برای وی که این فضای خاکستری اخم آلود
را رها کرد و رفت به سوی زندگی ای که خودش آن را می ساخت و خودش رنگ می زد. اینجا
همه نقاشیم. نقاش زندگیمان. رنگ می زنیم و رنگ می پاشیم. اما فقط یک رنگ در اختیارمان
گذاشته اند... خاکستری! هر چه بکشی و خلق کنی و به رنگ بیامیزی باز همان است...
خاکستری. شاید آنجا هم همین باشد. شاید آنجا هم خاکستری و سفید به تو بدهند. نمی
دانم. اما دوستم کمی رنگی می دید و رفت. آشنایانم هم رنگی دیدند و رفتند. چه بسیار
دوستان دیگرم هم همین را دیدند. نمی دانم... نمی دانم چرا در وطن خود غریبیم و در
غربت به دنبال آشنا و دوست می گردیم. در غربت سبزه می کاریم و در پی یافتن هویت
ایرانی خود هستیم. در وطن خود در طلب نانیم و پی بیرون کشیدن گلیم پاره ی خود از
منجلابی که هر روز کدرتر و تیره تر می شود.
زمانی بود و روزی روزگاری که به خودم می گفتم باید ماند. هزاران هزار
داستان و قصه و توضیح و توجیه و شرح زندگی این و آن را می گفتم و خودم را قانع می
کردم که بمان. یکی از بستگانم می گفت الان جوانی و نوجوان. بعداً می فهمی. آن
بعداً آمده. اما نه از نظر او. از نظر خودم. خودم ماندم در برزخش. به قول باران، عقل
و دلم مانده است بین رفتن و نرفتن. یکی می گوید برو و درهای جدیدی به روی خودت
بگشا و بازگرد و درهای بعدی را برای دیگران باز کن. یکی می گوید بمان و بساز و
تلاش کن و همین جا به دیگران کمک کن. همین جا استقامت کن که هر جا بروی آسمان همین
رنگ است و در این زمان هرجا بروی غریبی.
وقتی در کشور و شهر خودم هزاران هزار انگ و اتهام به من می زنند. وقتی
فرزندانم را می آزارند. وقتی برادر و خواهرم را به گوشه ای نامعلوم می برند و دیگر
هیچ! چه انتظاری است بی جا که از کسانی در خاک خودشان بخواهم آغوششان را برای من
باز کنند و بگویند: خوش آمدی! شاید هم این کار را بکنند. نمی دانم...
اما از سویی در همان جا به تو رنگ می دهند، تو را نقاش می پندارند نه نقش
دیوار. ساده ترین حقوقت، یعنی نفس کشیدن و درس خواندن و کنار ساحل رفتن و تنت را
به خورشید سپردن و لذت بردن را به تو می دهند. می توانی درس بخوانی و از هیچ فرم و
تقاضانامه ای انتظار نداشته باشی که بیرونت کند.می توانی هرچه می خواهی بخوانی و
ببینی و خلق کنی و پشت سرت سنگینی نگاه چشمانی اخم آلود را حس نکنی. اینها ساده
ترین ها هستند. اما برای ما آرمان شده اند. شاید هم آنجا این ها نباشد... نمی
دانم...
خواهی نخواهی برای من اینجا روح است با کمی جسم و آنجا جسم است با کمی روح.
حال نمی دانم کدام را برگزینم. شاید هم در آنجا هر دو باشد... نمی دانم!
چقدر "نمی دانم" های این نوشته زیاد شده است. این همان برزخی است
که اکنون در آنم. این همان بمان و برو است. این همان نمی دانم است...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 11:21  توسط آقای ای وای
|
-خب این سئوال کلی است. یا پیشکسوتانی مثل: علی پروین و
حجازی و مایلی کهن و قلعه نویی و اخیراً علی دایی و... و یا بازیکنانی که الان
بازی می کنند. مثل بازیکنان پرسپولیس و استقلال و سپاهان و ذوب آهن و... .
-خب طبیعتاً بله. هم در عرصه ی ملی و هم در عرصه ی باشگاهی
اینها جایگاه خوبی دارند.
-پس می توانند الگوهای ما باشند؟
-بله...
-خب رفتارشان چه طور است؟ یک الگو از هر نظر باید الگو
باشد...
-حالا بالا و پایین دارد. اما خب رفتارشان هم تقریباً خوب
است. نمی توانی رفتار مجیدی و باقری را در شهرآورد اخیر از یاد ببری...
-اما در کنارش نمی توانم رفتار حقیقی و شیث و علی دایی و
مایلی کهن و قلعه نویی و فیروز کریمی و میثاقیان و حاج صفی و... را هم از یاد
ببریم. تازه در کنار اینها بگذار مدیرعاملان هر باشگاه را. ساکت و آن مدیرعامل
دوچرخه سوار واعظ و کاشانی و کوشا و آن مدیر عامل جالب پیام مشهد و... . باز هم در
کنار اینها بگذار رفتار مسئولان فوتبال با همدیگر را. مثلاً رفتار سرداران آخوندی
و عزیزمحمدی را با عادل فردوسی پور. رفتار رئیس کمیته ی داوران را با داوران
پیشکسوت و بر عکس... نتایج این حرفهایی که زدم این است که از صدر آسیا به رتبه ی
ششم نزول می کنیم، در جام باشگاه های آسیا هیچ کاری نمی کنیم، به جام جهانی نمی
رویم و تازه در مقابل قطر و بحرین و مالی با ترس و لرز بازی می کنیم. رفتار و
اخلاق فوتبالیست های ما هم که آن است. حقیقی بعد از دعوا با هم تیمی اش شیث رضایی
در زمین بازی می پرد توی تماشاگران به کتک کاری مشغول می شود. بعد جالب تر از همه
آن است که حقیقی و شیث بعد از بازی دروغ گویی می کنند و می گویند می خواستیم به هم
تیمی هایمان شوک بدهیم. فقط من نمی دانم در این شوک دهی نقش خواهر و مادرانشان چه
بود؟ در آخر هم سرمربی از حقیقی طرفداری می کند و می گوید جوان است... باز هم دل
خوش کنکی داری؟
-...
-خب معلومه که نداری...
چند دقیقه در سکوت
-خب در این غوغا من هم می توانم از حرکت متوسل زاده برای تو
مثال بیاورم... تازه در روزنامه ی مارکا هم این اتفاق منعکس شده... آن را چه می
گویی؟
-...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:35  توسط آقای ای وای
|
چند شب پیش رفتیم سینما. فیلم کتاب قانون؛ با توجه به اینکه جناب رحمانیان
نویسنده ی آن بود و مازیار میری کارگردانش، فکر می کردم فیلم خوبی باشد. اما نبود.
پر بود از آنچه که نباید می بود. پر بود از ریا کاری و تظاهر. اینکه یک نفر کتابی
در دست بگیرد و به اقصا نقاط اعمال و رفتار مردم گیر بدهد و به روح و روانشان سیخ
وارد کند که آی ی ی ی ی مردم! من ژولیت تازه "آمنه" شده ام! سوژه ی
چندان جالبی نیست. در یکی از مضحک ترین قسمتهای این فیلم، آمنه گیر می دهد که شما
(خطاب به چند نفر از اعضای خانواده!) تا 1 دقیقه و سی و دو ثانیه ی دیگر زمان
دارید تا با من آشتی کنید؛ چون در حدیث نبوی است که اگر دو مسلمان با هم قهر کنند
و تا سه روز با هم قهر باشند دیگر مسلمان نیستند. بعد تازه همین ژولیت تازه آمنه
شده وعده ی بهشت بدهد که اگر آشتی کنید در وارد شدن به بهشت از هم پیشی گرفته اید.
بعد اعضای خانواده را فرض بفرمایید که به خون ایشان تشنه اند، اما با شنیدن این
جمله یک هو میو میو عوض می شود و شروع می کنند به ماچ و بوسه از نقاط مختلف خانمِ
اخلاق! در یکی دیگر از قسمتهای این فیلم ژولیت هنوز دو سه ماه از آمنه شدنش نگذشته
که با صدای جلال همتی ناگهان قاطی می کند و از پرویز پرستویی می خواهد که آهنگ را
عوض کند.
همه ی اینها به یک طرف، از سوی
دیگر، حاجی (که از نام و ظاهرش واضح است که چه کاره ی یک اداره می تواند باشد) را
به باد انتقاد می گیرند و روی نقاط ضعفش متمرکز می شوند تا شاید جگر مردم در سینما
خنک شود. به نظر می رسد که در این فیلم قصد بر آن بوده که همه ی جوانب در نظر
گرفته شود و به قولی هوای همه را داشته باشند. زیرا با کمک کتاب قانون هی به دین و
ایمان مردم گیر می دهند و از آن طرف، در آخر، از قول راننده ی تاکسی فلسطینی می
گویند که هیچ فرقی بین هیچ دینی نیست. همه راه به سوی خدا دارند.
بعد از دیدن این فیلم فقط یک جمله
درنظرم می چرخید:
لا تنفس بخطاء احد، ما دمت خاطئاً...
کی می خواهیم بفهمیم؟
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:21  توسط آقای ای وای
|
ناگهان صدای پیست پسیتی شنیدم. به سمت راستم نگاه کردم. یک علاف دیگر مثل خودم
کنارم بود.
-از کدوم مدرسه ای
سیاه؟
-...
-اُه! حال می
کنیدااااا.
یواش یواش صحبت گرم شد. آرام آرام حرف می زدیم و می خندیدیم . بعد از
پانزده دقیقه از بلندگو اعلام شد:" داوطلبینی که در قسمت جلوی سالن هستند
(یعنی ما!) لطفاً سکوت را رعایت کنند و صندلیها را به حالت اول باز گردانند."
تازه ممتحنین به طرف ما هجوم آوردند که: "هوی بچه درست بشین."
سئوالات سری سوم جلوی ما گذاشته شد.
به سرعت به همه ی آنها جواب دادم. حدود یک ساعت و نیم یا دو ساعت از وقت امتحان
گذشته بود و من سئوالات را تمام کرده بودم. ای وَل! خیلی بهتر از آن چیزی که در
نظر داشتم گذشت. خودم فکر می کردم سر یک ساعت از جواب دادن کناره می گیرم. سئوالات
تمام شد. سریعاً نگاهی به جوابها انداختم. با یک تریپ روشن فکری (انگشت وسطی دست
راست بالای ابروی راست، عینک [اگر دارید!] کمی نزدیک به نوک دماغ، ته مداد روی
لبها [تدریجاً داخل دهان شود] و سر که مدام از راست به چپ و از چپ به راست حرکت می
کند). هر چه به جوابها نگاه می کردم چیزی دستگیرم نشد! با اینکه برای تریپ
روشنفکری ام بد بود اما بلند شدم که پاسخ نامه را به نزدیکترین ممتحن موجود اهدا
کنم. نگاهی به من انداخت و گفت:"تموم شد؟"گفتم:"بله"گفت:"اِ؟"گفتم:"بله"گفت:"باشه"گفتم:"مرسی"گفت:"خداحافظ"گفتم:"به سلامت!!!"برگه را به او دادم و بیرون آمدم. اینقدر قدم
زدم تا بقیه ی بچه ها هم بیرون بیایند. (منظور از اینقدر حدود پنج دقیقه است.)
مجدداً بچه های ... دور هم جمع شدند تحقیقاً اولین گروهی بودیم که از حوزه بیرون
آمدیم. به محض خروج چندین صد نفر آقا و خانم را دیدیم که منتظر بچه هاشان بودند.
تا به بیست قدمی آنها رسیدیم سیل سئوالات: چطور بود؟ سخت بود؟ موفق می شی؟ پسر منو
ندیدی؟ چرا زود اومدین؟ بچه کجایی؟ آقا ماشین دربست؟ کجا می ری؟ تقلب هم کردین؟
تقلب هم می شه کرد؟ چرا نمی یان پس؟ و... به سر ما ریخته شد. به سختی خودمان را از
بین آنها رد کردیم و در تلاش برای رسیدن به یک تاکسی به طرف خیابان اصلی راه
افتادیم. یواش یواش همان چیز داشت اذیتهایش را شروع می کرد. پس هزار تومان تاکسی
دربست و بعد....... خــــــــانه.
پایان قسمت سوم... یعنی پایان این گزارش!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 0:49  توسط آقای ای وای
|
ناگهان قیافه ی افراد خانواده ام در ذهنم می آید: صورت پدرم که با خنده ی
زورکی خودش به من روحیه می داد؛ صورت برادرم که ولش کن گویان به پشت سرم می زند؛
چهره ی مادرم....اِ....چهره ی مادرم...اِ....چهره ی مادرم که می گوید: پسرم قبل از
امتحان دستشویی یادت نره ها!!! یافتم! یافتم! هنوز یک چیزی اذیتم می کند اما
اینبار می دانم که چی! اما کو دستشویی؟ نگران به اطراف نگاه می کنم. جایی که شکل
دستشویی باشد نمی بینم. فقط یک در که شبیه در مدیریت (منظورم در اتاق ایشان است)
روبروی من است. خودم را در ذهن می آورم که وسط امتحان.....اُه....نه...امکان
ندارد. ناگهان همان در روبرویی باز می شود. از لای در پسری را می بینم که مشغول
بستن یکی از زیپ های شلوار بگی اش است. با خودم می گویم: "ای بابا! این چه
اتاق مدیریتیه؟" باز هم در باز می شود..... "ای بابا عجب
کاروانسراییه." هنور همان چیز اذیتــم می کند. باز هم در بــاز می شود.
نه...آنجا همانجای موعود بود.... مید مید کنان به داخل می روم و خودم را داخل یکی
از اتاقهایش می اندازم و..... آخیـــــــــــــــــــــــــــــــش!!!!!!
بر می گردم و روی صندلی می نشینم.
سئوالات را در غیاب ما روی صندلی کنارمان گذاشته اند. خوابم می آید. از بلندگو
دستورات به ما داده می شود و خواهش می کنند که اطاعت کنیم. دستورات؟ ما؟ مدرسه ی
...؟ اطاعت؟ رابطه ی این چهار کلمه در حد زکی است.
راس ساعت هشت برگه ها روی میزهای ما
بود و ما در حال جواب دادن به سئوالات بزرگترین آزمون زندگیمان بودیم. بدون ترس،
بدون استرس، بدون پیشینه ی درسی!! اول ادبیات.... خب به خیر گذشت. اینقدر مادربزرگم
در گوشم صنعتهای ادبی را تکرار کرده بود که در پارادوکس و تشبیه و کنایه و استعاره
مستغرق شده بودم. درسها یکی یکی گذشت. به درس فیزیک رسیدیم. دیدم احتمالاً خیلی
ضایع است که پاسخ نامه در قسمت فیزیک پاک پاک به دست بقیه برسد. تمامی سئوالات را
همین جوری جواب دادم. نتیجه اش را هم دیدم (این پیام اخلاقی بود!). نوبت رسید به
درس زمین شناسی. درسی که برای رشته های منتخب ما درصد عمراً داشت. پس ما جواب نمی
دادیم. البته فرقی نمی کرد. چون بقیه ی درسها را هم در حد عمراً خوانده بودیم. وقت
سئوالات زمین شناسی پانزده دقیقه بود. یعنی حدود پانزده دقیقه می شد در عالم هپروت
سیر کرد. دو دقیقه گذشت. خسته شده بودیم. در کمال تعجب خوابم نمی برد. ناگهان صدای
پیست پسیتی شنیدم. به سمت راستم نگاه کردم. یک علاف دیگر مثل خودم کنارم بود.
پایان قسمت دوم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 0:47  توسط آقای ای وای
|
3 روز مانده به کنکور: در حال
فکر کردن به کتابهای درس نداده شده هستم.
2 روز مانده به کنکور: در حال نگاه کردن به کتابهای درس نداده شده هستم.
1 روز مانده به کنکور: در حال گریه کردن به حال خودم و کتابهای درس نداده شده
هستم.
شب کنکور: در خانه تکاپویی است. مادرم می گوید: "برای بچم
نخودچی کیشمیش بخرین فردا سر امتحان بخوره."پدرم می گوید: "بابا ول کن
توام."مادرم می گوید: "بیا
عزیزم. اینم راني. اگه تشنه ات شد."
روز کنکور: روبروي محل برگزاری امتحان ایستاده ایم. یک چیزی اذیتم می
کند اما نمی دانم چی؟ همه، بچه های مدرسه ی ... هستیم. خوفترین مدرسه ی منطقه مان
و تنها مدرسه ای که توانست در طی 1 سال، نصف کتابها را کامل درس ندهد و دانش
آموزان را راهی جلسه ی کنکور کند. می گوییم و به دیگران می خندیم؛ برخلاف بقیه ی
داوطلبان که متحیر و سرگردان و گاهی اوقات گریان به ما نگاه می کنند.
در باز می شود و ما هو هو کنان وارد
می شویم. حیاطی بزرگ، پر از کارکنانی که هر گوشه یا مشغول آب پاشی هستند یا به ما
نگاه می کنند. همه ی بچه های ...، به داخل سالن می رویم. کماکان یک چیزی اذیتم می
کند اما نمی دانم چی؟
نگران به صندلیهایی که قرار است
چهار ساعت بر روی آنها هبوط نماییم نگاه می کنم! هنوز یک چیزی اذیتم می کند؛ باز
هم نمی دانم که چی؟ صندلی را پیدا کردم. لحظه ی سختی بود. يك صندلی تک نفره، با
پوششی چرمی. با هزار سلام و صلوات و ذکر خدا و قسم خدا و جان من و جان تو و من بمیرم
تو بمیری، روی آن نشستم. آخی گویان پشتم و بقیه ی پشتم، بر روی صندلی افتاد! خب تا
اینجا که به خیر گذشت. هنوز یک چیزی اذیتم می کند ولی نمی دانم چی؟ ناگهان قیافه ی
افراد خانواده ام در ذهنم می آید: صورت پدرم که با خنده ی زورکی خودش به من روحیه
می داد؛ صورت برادرم که ولش کن گویان به پشت سرم می زند؛ چهره ی
مادرم....اِ....چهره ی مادرم...اِ....چهره ی مادرم که می گوید:...
پایان قسمت نخست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 21:30  توسط آقای ای وای
|
به تازگی ورژن دیگری از فایر فاکس را نصب کردم. از آن راضی
هستم. حتا بیشتر از اینترنت اکسپلورر. نمی دانم من ندیده بودم و یا اینکه این ورژن
فایرفاکس اینگونه است که در قسمت بالا، سمت چپ، گزینه ای دارد به نام: Most Visited و خب از نامش پیداست که برای چه کار
است. در این مدت به سایتهای گوناگون سر زده بودم: خبری، ورزشی، ایمیلهایم،
وبلاگهای دوستان و خودم، سایتهای درسی و... . دوست داشتم بدانم بیشتر از همه، از چه
سایتهایی دیدن کرده ام. قسمت Most
Visited را باز کردم با این سایت
روبرو شدم:
Access denied!
مشترک گرامي
مسدود بودن اين سايت طبق دستور مقامات محترم
قضايي انجام گرفته است؛ لذا در صورتيکه سايت به اشتباه فيلتر شده است ضمن عذرخواهي
خواهشمند است آدرس را در محل زير وارد و کليد Submit را فشار دهيد. تا در اسرع وقت اقدامات
اداري با قوه قضاييه جهت بازگشايي آن انجام گيرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:9  توسط آقای ای وای
|
قلم در دست مي گيرم و پايان نامه
خود را با موضوع پيچاندن شروع مي کنم! به نام خدا!!
پيچاندن: در فرهنگ لغات دکتر رحمن جميل زاده وشمگير زياري[1]، ذيل
ماده ي پيچاندن چنين آمده است: "يک گمشوي با ادبانه ي غير مستقيم به شخصي که
در زماني خاص (يا يک دوره زماني خاص) به شکل کنه اي بيش نيست."
(از اين لحاظ) چرا پيچانده مي شويم؟
همانطور که در کتاب دکتر رحمن جميل
زاده وشمگير زياري آمده، در بيشتر اوقات از ديد طرف پيچانده کننده! ما اشخاص پيچانده
شونده به شکل يک کنه يا زالو ديده مي شويم که جلوی رفت و آمد هوا را برایشان گرفته
ایم. براي همين سعي زياد و تلاش وافر و چشمگيري را شاهد هستيم که در جهت پيچانده
شدن ما به کار مي رود (تا چه حد پيچانده شويم ديگر بستگي به پخمگي و شعور خودمان
دارد).
(از اون لحاظ) چرا مي پيچانيم؟
افکار و عوامل و بايدها و نبايدهاي
زيادي در يک سيستم پيچيده به شکل يک لابيرنت تو در تو راجع به اين مورد وجود دارد
که با يک "نــــــــه" يا "آره" از بين مي روند. البته بستگي
به ذاکر آن دارد (بابت اين اصطلاحات من بي تقصيرم اما اگر مي خواهيد که عذر خواهي
کنم، چشـم مي کنم!)
مثلاً اگر يك ترك شيرازي به دست آرد دل ما را و
بعد از اين كلمات استفاده كند ما جادو شده، طرف خود (اعم از: پدر، مادر، برادر،
خواهر، رفيق، نارفيق، خواهر زاده، برادر زاده ی عمه ی دوم، خواهرخانم آقا چنگيز اينا
بقال سر کوچه، نوه ی پسري پدربزرگ منوچ آفتابه هموني که با اصغر خط خطي دعواش شده
بود و...) را مي پيچانيم. البته گاهي در اين راه به قدري طرف خود را پشت گوش مخمــلي
فرض مي کنيم که نگو. در هر صورت در 90% اوقات پاي يك ترك شيرازي در ميان است!
تاريخچه ي پيچاندن (و متعاقباً پيچانده
شدن!) را خيلي قديمي مي دانند. دليل اينگونه افراد هم اين بيت شعر است که شاعر آن
دقيقاً معلوم نيست. بعضي آن را به علي بن قاسم بــن هــُدَي نسبــت مي دهند، بعضي
به مولانا و بعضي هم به قيصر امين پور!!:
تو خواهي شوي نـزد معشوق رستگار؟/بمانـي
خودت با خودش ماندگار؟
بپـيـچــان رفيــــق شفيــــــق
نـابکــــــار/ تا شوي در قلب محبوب ماندگار!![2]
در مقابل، جبهه پيچانده شوندگان به
هر دري زدند نتوانستند شعري، تک بيتي، مسمطي، چيزي از تاريخ ادبيات ايران پيدا
کنند که در جواب اين شعر باشد. پس، پس از سالها تلاش بي وقفه و جهان گير گفتند:
هر کي بـپــيــچـــونه!!!
(از اين لحاظ) راه هاي مبارزه باپيچانده
شدن يا چکار کنيم که پيچانديده نشويم؟
هنوز نمي توان جواب قطعي در اين
مورد داد چون زمان و مکان و هنگام پيچانده شدن اصلاً معلوم نيست. حتي بعضي وقتها،
سالها بعد از پيچانده شدن هم هنوز نفهميديم که پيچانده شده ايم. در هر صورت بعضي پيشگيريها
را مي توان انجام داد. اينجوري:
1. سعي کنيم هي نگوییم: "من هم با شما بیایم؟" و یا در کل "ما
سه تا رو کجا مي برين؟"
2. در معدود مواقعي که فهميديم داريم پيچانده مي شويم خودمان دم را در کوله
نهاده و رهسپار شويم. (واي ادبيات!)
3. ديگه هيچي.
(از اون لحاظ) موارد مهم در حين پيچاندن:
اين قسمت تماماً نتيجه ی تحقيقاتي
است که بر پايه ی نخورديم نون گندم اما ديديم دست مردم و همين طور تجربه بنا نهاده
شده است و يادگيري در حین تجربه و عمل است. (هـــا؟)
اصولاً دست و دلباز باشيم و خوب خريد کنيم و هي به مراكز خريد مراجعه
كنيم و این نکته را هم به فرد مورد آزمایش (پيچانده شونده) بگوییم که: "می
خواهم کمی برای خودم خرید کنم!"
اصولاً و در مواقعی (تشخیص این مواقع بر حسب حال فرد مورد آزمایش است!)
خودمان را تنبل نشان ندهيم تا راحت تر دست و دلباز باشيم.
اصولاً جلوي فرد مورد آزمايش تنهايي را ترجيح دهيم.
اصولاً در خانه مطرح کنيم که دير مي آييم! (این مورد بیشتر برای پیشگیری
است. یک هو دیدید فرد مورد آزمایش هوس کرد با تلفن احوالی از شما بپرسد. به قول
خارجکی ها: Sometimes Shit Happens!)
اصولاً حافظه ي قوي داشته باشيم.
اصولاً جلوي فرد مورد آزمايش (پيچانده شونده) حال و حوصله نداشته باشيم.
(مخصوصا حال و حوصله کارهايي را که او حال و حوصله اش را دارد!)
تبصره: این مورد باید به موازات شمارهای 2 و 3 جلو برود. وگرنه نمی
شود!!
اصولاً جلوي فرد مزبور هميشه برنامه ی پري داشته باشيم.
اصولاً گفتن جملاتي نظير: باش بهت زنگ مي زنم، من همين جا پياده مي شم که
مزاحمتون نشم، واي که چقدر کار دارم، ديرمه بايد برم، کاري داشتي به همراهم
زنگ بزن (= انقـدر زنگ بزن کــه جونت در رِه، يا بر نمي دارم يا قطع مي کنم!)
و ... مي تواند مفيد باشد.
اصولاً موبايلهايمان را Lock كنيم تا بي خودي خودش شماره ي مردم را نگيرد! (این مردم می
توانند در بعضی مواقع همان افراد مورد آزمایشمان باشندها! از ما گفتن بود!)
اصولاً ماها چه آدمهاي فاشيستي هستيم. اصولاً!
تبصره براي مواد 1 تا 8: تمامي اين مواد در حالي درست است که فرد مقابل را پشت گوش
مخملي يا گوش دراز يا همان خَــــــر فرض کنيم!
اين بود پايان نامه ي من در مورد پيچاندن ! ! !
1. فرهنگ لغات فارسي، جليل زاده ي وشمگير
زياري، رحمن، ص336، انتشارات امير صغير، 1370
2. مجموعه اشعار
شاعران بي نام، عاليشاه، كيانوش، ص 57، انتشارات حكيم سنايي، 1381
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 0:42  توسط آقای ای وای
|
کریسمس و زادروز حضرت عیسا مسیح بر همه ی شما عزیزان شاد
باش... باشد که سخنانش را آویزه ی گوش کنیم که چیزی نخواست مگر الفت و محبت بین انسانها...
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 19:4  توسط آقای ای وای
|
"نشخوار آدمیزاد حرف است". اما نوشتن گونه گون است. با نوشتن اعتماد به نفس پیدا می کنم. چون آنچه را که می نویسم ثبت می شود. می ماند و می خوانند. پس چاره ای نیست جز فکر کردن و سپس نوشتن. نه نوشتن و پسِ آن تفکر."احتیاط باید کرد نویسندگان را در هر چه می نویسند که از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد و نبشته باز نتوان گردانید".